بندهای جداگانه زیر را از زبان این شخص محترم بخوانید که البته با قلم نگارنده تنظیم شده. خواندنش خالی از لطف نیست. حتی الامکان سعی کردهام وفادار باشم به روح سخنان این چهره شاخص اصولگرا.
خاطره | هفته گذشته در جمع تعدادی از دانشجویان بسیجی، با یکی دو چهره اصولگرای دیگر، شرکت کرده بودم در یک میزگرد دانشجویی با موضوع بحث انتخابات. آنچه برایم مهم جلوه کرد و حتی عبرت آموز بود، بی میلی دانشجویان شرکت کننده در این جلسه بود به حرف و حدیث این روزهای اصولگرایان، که این میگوید حق با من است و آن دیگری هم خودش را محق میداند و اصولگراتر از دیگران.
این طور به نظرم رسید که حجم اخباری از این دست مجادلات و منازعات، سبب رنجش دانشجویان بسیجی شده. وانگهی! آنقدر که فکرش را میکردم، آشنا به طوایف گوناگون جریان اصولگرا و تعدد خط کشیها و دستهها و آدمها و مواضع و تشکیلات و... نبودند. البته نه به این معنی که بی تفاوت بوده باشند و جریانات مختلف را نشناخته باشند، بلکه خیلی ورود نداشتند به اینکه چه کسی در کدام گروه اصولگراست و دیگری در کدام. انگار که تفکیکِ تا این حد ریز و جزء به جزء، موضوعیت نداشته باشد برای شان. لحظه ای با خود اندیشیدم که احتمالاً و صدالبته به طریق اولی، مردم کوچه و بازار هم، بیکار ننشستهاند که ببینند چه کسی حالا این وسط، از بغل دستی اش اصولگراتر است و چه کسی عمارتر.
دریافت از این خاطره | جلسه که تمام شد، به چند برداشت رسیدم. مهم ترینش این بود که تعدد دسته بندیها و گروهها میان اصولگرایان، بر فرض که بیاشکال باشد یا حتی لازم باشد، بعضاً باعث شده که ما تمرین را بیشتر از مسابقه اصل کاری جدی بگیریم.
اعضای یک تیم ورزشی اگر قبل از مسابقه با هم تمرین میکنند، اما مربی به ایشان گوشزد میکند که حالا لازم نیست خیلی محکم روی پای همدیگر بروید و همدیگر را بزنید و ناکار کنید! تمرین دارید میکنید که برای مسابقه، آمادهتر شوید، نه اینکه هم تیمیهای تان را مصدوم کنید! هدف، روز مسابقه است و تمرین، وسیله ای است برای آمادگی بیشتر جهت پیروزی در میدان اصل کاری.
طبعاً این خطر، بیخ گوش اصولگرایان هم هست. به عنوان نمونه؛ گاهی فلان اصولگرا، آنقدر برای اعلام مرزبندی با بهمان اصولگرا تلاش میکند که آدمی گمان میکند بعضی اصولگرایان محترم فرض را بر این گرفتهاند که حتماً و بیبرو برگرد، پیروز انتخابات مجلساند و از همین الان سر تعداد صندلیها دارند علیه هم خط و نشان میکشند!
جالب اینجاست که اصلاح طلبان هم روزگاری دقیقاً با همین توهم، پا به عرصه انتخابات شوراها گذاشتند که زمینهساز سقوط پله پله ایشان از قدرت شد. باید گفت که مردم به احدی از گروههای سیاسی، چک سفید ندادهاند و خیلی در ریز جزئیات دستهبندی حضرات اصولگرا نیستند که کی بهتر است و کی کمتر بهتر و کی بدتر.
لذا فرض است بر اصولگرایان که برای مجادلات گیرم طبیعیشان، حد و مرزی قائل باشند و خط قرمزی بگذارند. واقعیت این است که اگر دانشجوی بسیجی ما، با همه سیاسی بودنش، زیاد چنین منازعاتی را نمیپسندد، وای به حال توده مردم کوچه و بازار. با این همه لابد منِ اصولگرا، به آن یکی اصولگرا که بر سر مواردی با هم اختلاف عقیده و تفاوت سلیقه داریم، نزدیک تریم تا فلان فتنه گر و بهمان منحرف. حال سؤال اساسی اینجاست که ما کی و کجا باید به خاطر مصالح بزرگتر، عمومیتر و سراسری تر، قید برخی منم منمهای درون گروهی و جزئیتر را بزنیم؟!
فی المثل، برخی اصولگرایان در فتنه ۸۸ نمره درخشانی نگرفتند و بعضی شان حتی نمره بدی گرفتند؛ به یقین کار کردن با همین اصولگرایان در مجلس، خیلی بهتر و عاقلانهتر از آن است که آنقدر بی حد و مرز با هم دعوا کنیم که مردم، از همه ما زده شوند و ناچار شوند به کسان دیگری رأی دهند.
نتیجه از این خاطره | اما فرض کنیم که جریان اصولگرا، دست آخر صلاح ببیند که با ۲ لیست، متشکل از برخی چهرههای مشترک در هر ۲ لیست و بعضی چهرههای مخصوص هر لیست، در انتخابات شرکت کند. یا کلاً ۲ لیست کاملاً جداگانه بدهد. باز هم عاقلانهتر این است که هر ۲ جریان، به جای حرافی و منم و منم و دعوا و منازعه، در مقام تبلیغ، اشاره به خدماتشان کنند و هر کدام بگویند که برای مردم، دقیقاً چه خدمتی کرده اند. نکته اینجاست: شمار کثیری از نامزدهای اصولگرا، هم الان هم نماینده مجلس اند.
آیا بهتر نیست به جای اینکه همدیگر را – آن هم در این مقطع- تخریب کنند، کارنامه نمایندگی شان را ارائه دهند؟! لحظه ای تصور کنید که مردم در مواجهه با تخریب اصولگرایان توسط خود اصولگرایان، به هر ۲ طیف حق دادند!! آن وقت به چه کسی باید رأی بدهند؟! به فتنه گران؟! اصلاح طلبان؟! منحرفان؟! منفردان؟!
حرف اگر حرف حساب باشد، آدمی باید بپذیرد... نه جانم! این جمله آخری، مال خودمه!! بگذریم که اصلاً دیداری در کار نبود!! در ژورنالیسم، اینقدرش را میتوان فیلم بازی کرد و درددلهای خود را چپاند در دهان یک چهره شاخص اصولگرا که اصلاً وجود خارجی ندارد!! آری! کل این نوشته، از آن خودم است و محصول یک گپ دوستانه با تعدادی از دانشجویان بسیجی، در همین هفته ای که گذشت. تو بگذار ما هم خودمان را تحویل بگیریم و خیال کنیم یک «چهره شاخص اصولگرا» هستیم!! از شوخی گذشته اما آنکه خود را واقعاً اصولگرا میداند، باید دلش به حال کلیت این جریان بسوزد، نه فقط آن بخش کشتی، که او آنجا نشسته. دیگه چی کار کنیم؛ مجبورمان کرده اند به فیلم بازی کردن! فعلاً یک هیچ به نفع من!!